دیروز قرار بود در مورد Maria Sharapova قهرمان ۱۷ ساله روسی در تنیس ویمبلدون
صحبت کنم ! شاید براتون سوال باشه که چرا این موضوع رو برای نوشتن انتخاب کردم .
فکر می کنم شنبه بود که داشتم این بازی رو بین Maria Sharapova و Serena Wiliiams
می دیدم ... چیزی که برام خیلی جالب بود و واقعاً منو تحت تأ ثیر قرار داد این بود که
هر دوی اینها از افراد سختی کشیده اجتماع بودن که با تلاش خودشون و اطرافیانشون
به این مرحله رسیدن...
Serena Williams : پدرش در زمین تنیس توپ جمع کن بوده و خودش مربی دختراش
می شه و اونها رو به حدی می رسونه که حرف اول ٫ دومی رو بزنن !!
Maria Sharapova : خانواده اش در حادثه چرنوبیل مجبور میشن که به سیبری برن و
در اونجا زندگی کنن ... پدرش راننده کامیون بوده ٫ تنیس رو به دخترش یاد میده
و در تمام این مدت مربی گری دخترش رو به عهده می گیره ...
وقتی Maria ( به قول پدرش Masha ) اول شد دلم می خواست ببینین پدرش چه
می کرد با این دختر !! شادی تو چهره این پدر و دختر موج میزد و خب طبیعی هم بود ...
مادر و مادر بزرگ Maria در سیبری در حالی که حتی تلویزیون نداشتند منتظر بودن که
از طریق تلفن از نتیجه بازی با خبر بشن و متاسفانه تا اون موقعی که نشون میداد نه
دختر و نه پدر ٫ موفق به تماس با اونها نشدن :(
می دونین ؟؟ وقتی آدم ببینه که تو اکثر کشورها غیر از ایران خیلی راحت نتیجه
تلاش و زحمتش رو می بینه ... می دونه که وقتی که تلاش کنه حتماً به نتیجه می رسه
... می دونه که قدر زحمت هاشو میدونن !! اونوقت انتظار دارین معزل فرار مغزها پیش
نیاد ... منی که هیچ وقت آرزوی رفتن از ایران رو نداشتم و ندارم این موضوع به این کوچیکی
تکونم داد !!
همیشه آرزوم این بوده وضعیت مملکتم انقدر به سامان بشه که هیچ کس نیازی به رفتن از
ایران رو احساس نکنه!
چرا که تو هر جایی د ر بهترین شرایط هم که زندگی کنی تو رو با خودشون غریب
متاسفانه از تو برتر میدونن و این ننگی بیش نیست !! من یکی نمی تونم تحمل
کنم :(
*****************************
اینم قهرمان مردان تنیس ویمبلدون و یکی از تنیسورهای محبوب من : Federrer
سلام
متاسفانه حرفت کاملا درسته
اما راهش رفتن نیست
چون اون حرف بعدیتم درسته
کاش می تونستیم بهتر از اینی که هستیم زندگی کنیم
سربلند بمونی و ایرونی
ای بابا ...
باید عادت کرد ...
موفق باشی
سلام خوبی وب زیبائی داری به من هم سر بزن
دهان سوخته ام روسپی خانهء آتش گرفته ایست...
قی می کنند روسپیان برهنه اش...
مردم بو می کشند...
بو بوی سوختگی ست...
آتش نشانی کمک !
اما آتش نشان ها درنگ
آتش نشان ها ترا به چکمه هایتان...
ترا به برق کلاهتان ...
قلب مشتعلم را با ملایمت خاموش کنید...
خودم برایتان آب خواهم آورد...
چلیک چلیک از همهء چشمهای اشک...
بگذارید دنده هایم را بگیرم
می خواهد بیرون بپرد از قلبم
فرو می شکنند دنده ها اما بیرون نخواهد پرید از قلبم...
واپسین فریادم می پیچد در سکـــــــــــــوتـی که داده او را امان :
تـــــــو .....
دست کم تــــــو ، باز گو ناله کنان...
بازگو با قرنها
که من می سوزم ...
درود ...
سلام. مطلبت در مورد فرار مغزها عالی بود. من مغز نیستم ولی می خوام فرار کنم! پس ببین مغزا چیکار می کنن!؟ من ترجیح میدم یه آدم اینترنشنال باشم تا اینکه یک تروریست و خونخوار خوانده بشم! برات آرزوی موفقیت دارم.
به به
بالاخره یکی را پیدا کردم اهل تنیس باشه D:
ایشالا تا چند سال دیگه یه ایرانی هم به جمع قهرمانان تنیس اضافه میشه P:
خوبی؟دلم برات تنگیده!مخصوصا که حالا درسم هم تموم شده و احساس پیری میکنم!!!
اگه اینجا بود و باباش توپ جمع کن بود اونوقت بهت میگفتم بیچاره چی میشد!!!!!!!